از همون کودکی، با روستا عجین بودم. مادربزرگم روستازادهایه که دل در گرو دهات پدریش داره و دستکم سالی یکبار، کیلومترها راه رو گز میکنه تا روستا رو ببینه.
تا تونستم، همراهش رفتم و خوب میدونم مزهی سیبِ سبزِ کال، کنار جویبار چهطوریه! میدونم ترکیب بوی هیزم سوخته و علف خیس و گوسفندهای گلّه، بهترین رایحهی ترکیبی جهانه.
غروب روستاهای شمالغرب کشورم، سنگین و دلگیره. قشنگترین و نارنجیترین دلگیری که میشه با خوردن چای هیزمی و نون روغنی محلی و پنیر مخصوص، هضمش رو صدچندان کرد. صدای سگهای گلّه که از دور میاد با زنگِ رقصِ برگِ درختهای چنار تبریزی درهم میآمیزه و محصول این آمیختن، با نسیم سرد و خشک آذربایجان یکی میشه و تمام وجودت رو قلقلک میده. ترکیبی اغواگر برای یک شهرنشین که هیچ از زبونِ طبیعت نمیفهمه.
روستا از دو طرف با دو رودخونه محاصره شده و قدیمیهای روستا، از ادغام آب دو رود حین بارشهای سنگین و مشکلاتی که براشون به بار میآورد میگن. خوب یادمه، تو کتاب تاریخ چهارم ابتدائی وقتی برای اولین بار با واژهی بینالنهرین آشنا شدم، یاد روستای خودمون افتادم. از اون به بعد دیگه اون روستا برام بینالنهرین بود.
روستا فقط طبیعتش نیست که دل میبره. روستا مردمش زلالن. هر چی که دارن رو در آن واحد به پات میریزن. گویی توی شهر ندیدی که برای یک لقمه نون هم رو میکُشن، گویی ندیدی که توی شهر همهچیز برپایهی دادوستده، گویی نمیدونی توی شهر همه در حال له کردن همن. مگه اجداد ما همه روستازاده نبودن؟ پس اینهمه زشتی انسانِ شهرنشین از کجا میاد؟ اجداد ما سادگی و زلالی روستا رو به بهای بتن و پول و دفتر دستک اداری فروختن و حالا این ماییم، «انسانِ اسیرِ شهر». ما زاده شدن در شهر رو انتخاب نکردیم، همونطور که زبان، ملیت و خانوادهمون رو. و داریم تقاص بلندپروازیهای اجدادمون رو با حبس شدن در لابهلای بتنها و سنگهای بیروح شهر، پس میدیم.
.
.
حالنوشت: داره بارون میاد. از شب قبله که یکریز باریده. بهار توی اومدن، عجله داره. از چند روز قبل، برای اینکه جای درس خوندنم عوض بشه و این تنوع، بهم روحیه بده، زیر میز تحریرم رو فرش انداختم و با پتو پوشوندم. چونکه انسان برمیگرده به اصل خودش. به اصلِ کودکیش. همون کودکی که لحظهشماری میکرد امتحانات مدرسه تموم بشه تا با خواهرجانش، از پتو و بالشت و ملحفه، خونه بسازه و عشق دنیا رو بکنه. حالا هم همینم. نشستم زیر میز تحریر و با حس امنیتی که سراسر وجودم رو گرفته، پتو رو به دور خودم پیچیدم و به روستا، قهوه، امتحان ایمونولوژی بالینی فردا، صدای بارون، قشنگی ماه اسفند، زیباییِ ترکیب صدای کلاغ و گنجیشک فکر میکنم. هیچ دلم نمیخواد که دوباره! برای ایمونولوژی بالینی (همون امتحان که کنسل شد و توی چند پست قبل شرحش دادم) بخونم. بارون بهاری نقطهی ضعف منه. برعکس بارون پاییزی که برام سراسر افسردگی و رخوت و ناامیدیه. بارون بهاری رو باید لمس کرد و زیر دستاش راه رفت. گوش به صدای پرندههایی که بین صدای اگزوز و هیاهوی متروپل، خیلی وقته گم شدن سپرد و جوونتر شد.
باید برم. باید ذهنم رو از روستا برگردونم به شهر. چرا که زنجیر وابستگی به شهر و پول و مقام، هر چه که بزرگتر میشم بیشتر به دور پاهام میپیچه. من نخواسته، بردهی قوانین شهرم. باید درس بخونم تا صاحب قدرت بشم. تا یک یک رقیبانم رو با خودخواهی تمام کنار بزنم و خودم به قله برسم. جنگلِ شهر، این حکم رو میده. برای اینکه امپراتوری سراسر کثافت کوچیک و احمقانهی خودم رو برپا کنم و به قدرت دروغین، مقامهای پر زرق و برق و حسابهای بانکی پر از پولم ببالم، نیاز به درس خوندن و جنگیدن دارم. باید برم. شهر منتظره.
.
.
یکسری عکس کوچه باغ و خوانسار و کاشان و روستا در پینترست سرچ کردم و دوتاش عجیب شبیه روستای خودمون بود. متاسفانه نمیدونم که عکاس این عکسها چه کسی هستش تا نام ببرم. حتی لوکیشن دقیق عکس ها رو هم نمیدونم.
.
.